تبلیغات
هزاران برگ

هزاران برگ
هر کس به اندازه فهمش از باغ، گل می چیند.  
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
لطفا نظرات خود را درباره مطالب وبلاگ بگویید






خرید خنده دار

یک روز تو راه مسافرت به شهری بودیم. بین راه توی پمپ بنزین ایستادیم تا هم کمی

استراحت کرده باشیم و هم بنزین بزنیم. من از ماشین پیاده شدم تا برم کمی خوراکی

برای توی ماشین بخرم. وارد مغازه شدم. چند تا چیپس برداشتم و گذاشتم روی میز

آقاهه. بعد چند تا پفک برداشتم و گذاشتم رو میز و بعد هم به آقا گفتم چند تا آب میوه

بدهد و در آخر نگاهی به همه آنهایی که خرید کرده بودم , انداختم وتوی ذهنم محاسبه

کردم که یک وقت پول کم نیارم و با خودم فکر کردم که ببینم چیز دیگه ای لازم داریم

یا نه؟! و به آقا گفتم لطفا بقیش رو هم تیتاب بدین....

 

آقاهه یک کمی دو رو برش را نگاه کرد و با تعجب به من گفت: مگه بهم پول دادی که باقیش رو تی تاب می خوای؟!

 

 من یک هو یادم افتاد که اصلا پول به آقاهه ندادم و فقط توی ذهنم حساب و کتاب

کردم . پول رو از توی مشتم در آوردم و به آقاهه دادم و تیتاب را هم گرفتم و رفتم تو

ماشین...

 




طبقه بندی: خنده دار،
[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 02:14 ق.ظ ] [ آزیتا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فروش لباس بچه آویز