تبلیغات
هزاران برگ

هزاران برگ
هر کس به اندازه فهمش از باغ، گل می چیند.  
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
لطفا نظرات خود را درباره مطالب وبلاگ بگویید






خاطره غذا خردن

یک روزدر حالیکه سفره پهن بود و معید همچنان غذا نمی خورد و داشت دور سفره می چرخید؛

 

به معید گفتم : بیا بهت غذا بدم.

 

 گفت: نه منتظر میمونم تا مامانم بیاد . (آخه مامانش هنوز داشت تو آشپزخانه کار می کرد. )

 

بهش گفتم: خوب بیا من غذا میزارم دهنت.

 

گفت: نه.... آخه مامانم بهم غذا بهم بده, یه حس خوب بهم میده.

 

 منم یه بوسش کردم تا یه حس خوب بهم بده.

 




طبقه بندی: خاطرات،
[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ آزیتا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فروش لباس بچه آویز