تبلیغات
هزاران برگ

هزاران برگ
هر کس به اندازه فهمش از باغ، گل می چیند.  
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
لطفا نظرات خود را درباره مطالب وبلاگ بگویید






سوتی خرید پارچه


یک روز به مغازه پارچه فروشی رفته بودم برای خرید پارچه ملحفه ای. به آقای مغازه دار گفتم . لطفا 1 سانت از(تکه

پارچه ای که در دستم بود را نشان دادم) این پارچه بدید!!!!!!

آقای مغازه دار با تعجب گفت: یک سانت؟!

گفتم: آره یک سانت .

دوباره با لخند و تعجب پرسید: یک سانت پارچه؟!

گفتم : آره دیگه یک سانت. ...

بعد در حالیکه خنده اش گرفته بود گفت : اصلا میدونی یک سانت چقدرمیشه؟...

و بعد یک بند انگشتش را به من نشان داد و گفت: اینقدرر پارچه میشه. ...

 

من که تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم خندیدم و گفتم: نه منظور یک متر بود.....




طبقه بندی: خاطرات،
[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 03:07 ق.ظ ] [ آزیتا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فروش لباس بچه آویز